خرید بک لینک

فرو رفتم به اون خاطرهوقتی با مقنعه و کاپشن سفید و "نگاهی نگران" در شمایل غزال جامع ترین بودی. وقتی اومدی پا گذاشتی روی برفکه پا میذاشتی رو قلب منکه دستم و دراز کردم به سمت کائناتکه من می خوام پا به پای این خانم باشمبرف باریده بود سنگین! سنگینا!تو راه تاریک برگشت، فقط تو بودیکه می اومدی با همون نگاه نگرانکه رسیدی؟می رسم.و این سئوال همیشه با من و تو بوده؛ تو می پرسی رسیدی؟من می گم: می رسمتو باز می پرسی و من سکوت می کنم.پس،بباف موهاتو تا من نگاه کنم و لذت ببرم از دیدن تو، توی این همه آرامشتا من به

برچسب: نویسنده: ابوالفضل ایمانی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:24

صفحه بندی